كي خسته س؟
ذهنم آشفته است...ذهنم مدام راه ميرود و حرف ميزند...ذهنم انگار خودش را به در و دیوار میکوبد ...ذهنم تاب بازی میکند انگار...ذهنم از ديوار راست ميرود بالا...ذهنم اصلا سوار چرخ و فلك است ...ذهنم انگار ديشب با رفيقش رفته است پارتي...ذهنم مي خواست سايه خودش را با تير بزند...ذهنم ديگر نفسش بند آمده بود...ذهنم در آينه براي خودش ادا در آورد...ذهنم ميخواهد رگش را بزند انگار ...ذهنم ديگر كنترل خودش را از دست داده است...

داشتم فكر ميكردم چطور ميشه به يه شير گرسنه حالي كرد فرق استعاره ي مرشحه مطلقه با استعاره مكنيه تخييليه چيه...!
یه شب قدر مثل بقيه شب ها
اونی که به پشتی تکیه داده بود و از چند ساعت قبل از شروع مراسم تو مسجد جا گرفته بود داشت می گفت: آره پروین خانوم بد جوری حالش گرفته شد... حقش بود...دختر ایکبیریش راست راست تو کوچه راه میره و پسرامون رو از راه بدر میکنه...تازه طلبکارم هست...
اونی که یک ساعت دیر تر اومده بود داشت می گفت : آره والا ...خودم چند بار اونو با پسرم دیدم...خجالتم نمیکشه...
اونی که داشت به حرفای اینا گوش می داد داشت میگفت : استغفرالله ربی و اتوب الیه...
اونی که داشت پای این یکی رو له میکرد و عین خیالش نبود داشت میگفت:الغوث الغوث...
اونی که داشت این یکی رو هل میداد تا زودتر جا بگیره داشت میگفت :الهی العفو...
اونی که داشت چشم و چار و لباس این یکی رو مسخره میکرد داشت میگفت : خلصنا من النار...
مداح مسجد برای هزارمین بار داشت می گفت:یه چیزی بگم ببینم میسوزی یا نه...حسین...حسین...
آره دیگه یه شب قدر بود مثل بقیه شب ها...!

شناخت...!
سختی ها و مشکلات با وجود خاصیت های فراوانی که دارن ...فکر میکنم مهمترین خاصیتشون شناختن خودمون و اطرافیانمونه...!واضحه که شخصیت واقعی آدم ها توی خوشی ها و شادی ها بروز پیدا نمیکنه -اگر اینطور بود که همه انسان کامل بودن- وقتی میتونی به یه آدمی اعتماد و اطمینان داشته باشی که توی آزمایش ها و امتحان ها محک خورده باشه...!مثلا خودم ... من آدمی هستم که اگر از کسی که خوب من رو میشناسه بپرسین مهم ترین خصوصیت اخلاقیم چیه ...میگن اراده ی قوی...خودم خیلی دستگیرم نمیشد یعنی چی...تا اینکه زد و توی کنکور فوق لیسانس با وجود تلاش زیادی که کردم ( به خاطر بعضی اشتباهات که البته خودم مقصر اصلی بودم )قبول نشدم...درست از زمانی که فهمیدم قبول نشدم بدون کوچکترین نا امیدی و بدون اینکه حتی افکار مایوس کننده به سراغم بیاد رفتم سراغ جزوه هام و شروع کردم به خوندن و البته هنوز هم خوندنم ادامه داره...!مطمئنم هزاران مورد دیگه تو زندگی خودمون و اطرافیانمون دیدیم و شنیدیم...به هر حال اگر با این دید به مشکلات زندگیمون نگاه کنیم - هر چند که کار سختیه - فکر میکنم شیوه زندگیمون رو به کلی عوض کنه... من که دارم روش کار میکنم...!

امیدوارم تمام کسانی که < قبول شدن > براشون مهمه از همه امتحانات زندگی سربلند بیرون بیان...!
توکل به خدا...
تنهايی
بهش گفتم...: تنهام نذار...
بهم گفت ...: تنهایی ۲ نوعه...یکی اونه که مردم تنهات بذارن...اما از درون هیچ وقت تنها نباشی...یکی هم اونه که درونت تنها باشه حتی اگر هزاران نفر دورت جمع بشن و به به و چه چه کنن...! چون دیدم تحمل نوع دوم سخت تره...خواستم لطفی بهت کرده باشم...!

چقدر بده که یکی از دوستات برات بشه آینه ی دق...!!!یعنی منم تا حالا برای کسی آینه دق بودم...؟؟؟!
...ترين
من بی توام بی تو ترین!
با من بمان بی من ترین!
... ... ... ... ... ... ... ترین!
... ... ... ... ... ... ... ترین!
... ... ... ... ... ... ... ترین!
... ... ... ... ... ... ... ترین!
۱۲/۴/۸۴
داداش ها
ـ هیجده تیر محمد علی رسما سربازیش تموم شد و کارت پایان خدمت گرفت...اون روز از در که اومد با خنده به همه سلام داد یه سلام کامل با کلی احوال پرسی جور وا جور( بر خلاف همیشه که ما فقط یه ْ س ْ میشنیدیم)بعد خودش نهار رو گرم کرد سفره رو چید همه رو صدا کرد که بیان نهار ( بدون هیچ گونه غر غر !!)تو فاصله اینکه نهار گرم بشه مدام آواز میخوند و هی تو خونه راه می رفت و سر به سر همه میذاشت...خلاصه بگم...خیلی خوشحال بود ...خیلی ...دلم براش سوخت!
ـ محمد حسن از زاهدان اومد ... مثل همیشه برام یه سوغاتی کوچولو آورد...ایندفه ۲ تا عروسک خوشگل...ازین هاپو های مامانی! اومدم عروسکه رو صدا کنم ...دیدم اسم نذاشتم روش و با کمال تعجب فهمیدم که من روی هیچ کدوم از عروسک هام از بچگی تا حالا هیچ اسمی نذاشتم!! ولی این یکی اسم دار شد: ژی ژی !!
سوژه ی این ماه خونه ی ما...!
اگر من داداش نداشتم میمردم...!
وسیع باش و
تنها و
سر به زیر و
سخت
(سهراب سپهری)
دوست دارین اینطوری باشین؟ به عبارت دیگه چقدر با این جور بودن موافقین؟!
امانت
شاعری وارد دانشکده شد
دم در
ذوق خود را به نگهبانی داد!
نماز
شاخه ای گل در دست
شاعری قامت بست
بعد با نام خدا
چند رکعت تن گل را بویید
خیال موهوم
شاعری سودایی
- در خیالی که نداشت-
بر تر از حافظ و خلاق تر از سعدی بود
لیکن از بخت بدش
دائما در صف ابداع و سخن پردازی
نفر بعدی بود!
اثبات
جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ می زد
ژنده پوشی طلب برهان کرد
شاعری شعری گفت
عاشقی آه کشید
عارفی هو هو کرد
تاجری دسته چکش را رو کرد!
منبع: شاعری در مشعر- گزیده اشعار سید حسن حسینی
۵
ا
ممنونم از meredit که من رو دعوت کرد! شاید يه بهانه ای هم باشه برای دوباره نوشتن من!
پنج تايي ها:
(۱) ۵ تا از تجربه هاي با ارزش و قشنگ زندگيت رو که دوست داری هميشه به خاطر داشته باشی!
(۲) ۵ نفری ( از جنس مذكر) که دلت میخواد يه سيلي بهشون بزنی و بهشون بگی كه چقدر ازشون متنفری!!
(۳) ۵ نفری كه غرورت اجازه نميده بهشون نگاه كنی!
(۴) ۵ تا از انسان هاي بزرگي كه هميشه آرزو داشتی ببينیشون !
(۵) ۵ تا جمله ی قشنگی که میخوای برای ابراز عشق به مادرت بگی!
شخص خاصي رو دعوت نمي كنم..۵ نفر اولی که اين متن رو خوندن از طرف من به اين بازي دعوتن!!
طوفانی
همیشه گفته ام من عشق پنهانی نمی خواهم
تو را تنها برای یک هوسرانی نمی خواهم
اگرچه عاشق و دیوانه ات هستم ولی هرگز
تو را بی آنکه بشناسم به آسانی نمی خواهم
نمی گویم خدا باش و فرشته باش و بتمن باش
عزیز از تو به جز یک روح انسانی نمی خواهم
اگرچه راه قلبت ظاهرا امن است اما من
همیشه در کمینم چون پشیمانی نمی خواهم
همیشه بی بهانه شعر من پر می شود از تو
برای از تو گفتن ابر و بارانی نمی خواهم
زمانی که دلم می لرزد از شوق نگاه تو
دگر آرامشی از قلب طوفانی نمی خواهم
تو را مال خودم می دانم و دیگر از این بهتر
برای روزگار عشق پایانی نمی خواهم
سروده شد در ۷/۲/۸۶
زنده به گور
«حالا که پوسیده تمام تار و پودش
دیگر چه فرقی میکند بود و نبودش
او که دگر با دست خود کشته خودش را
فرقی برای من ندارد دیر و زودش»
حتی پس از تکرار صد ها بار می دید
با گفتن این جمله می لرزد وجودش
با چه امید و آرزویی آمد اما
زنده به گور او شد از بدو ورودش
در گوشه ای با خود دوباره حرف میزد
یک زن که از دنیا فقط غم بود سودش
در گوشه ای دیگر ولی مردی به سیگار
پک میزد و پر میشد آن دخمه ز دودش
مردی که در رویای این زن بود روزی
شهزاده ی خوشبختی و بود و نبودش...
سروده شد در ۱/۲/۸۶
نفس
گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر است ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر است...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر نیست ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر نیست...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر است ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر است...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر نیست ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر نیست...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر است ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر است...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر نیست ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر نیست...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر است ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر است...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر نیست ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر نیست...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر است ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر است...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر نیست ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر نیست...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر است ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر است...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر نیست ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر نیست...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر است ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر است...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر نیست ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر نیست...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر است ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر است...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر نیست ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر نیست...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر است ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر است...گاهی نفس کشیدن از نفس نکشیدن بهتر نیست ...گاهی نفس نکشیدن از نفس کشیدن بهتر نیست...
هوايی
دل دیوانه ی ما باز هوایی شده است
عشق این آخر عمری چه بلایی شده است
راهی کوچه ی چشم تو شده بار دگر
نگه ساده عجب بی سرو پایی شده است
نگران دل پر خون من مست نباش
دگر این یار قسم خورده فدایی شده است
نام تو آمده بر لب گل من بیخود نیست
در غزلخانه ی دل برو بیایی شده است
دل تو عاشق و ساده خودمانیم ولی
تازگی یارعزیز ناقلایی شده است
قصد توهین ندارم به خدا مهرم باز
در دلت دربه در گوشه جایی شده است!
سروده شده بود در ۲۱/۳/۸۳
قدیمیه ولی حسی که موقع گفتن این شعر داشتم درست مث الان بود...برای همین نوشتمش!
( بعضی از احساسات هست که هیچ وقت قدیمی نمیشه!)
دیروز چند تا جمله قشنگ خوندم گفتم اینجا بنویسم بد نیست!
- افسوس خوردن به خاطر چیزی که ندارم هدر دادن چیزیه که دارم!
- گاهی اونقدر نگران رسیدنم که مهمترین چیز رو از یاد میبرم:باید حرکت کنم تا برسم!
- وقتی با انگشت کسی رو نشون میدم به یاد دارم که سه انگشت دیگه به طرف خودم برگشتن!
- اگر تمام شب رو به خاطر از دست دادن خورشید گریه کنم ستارگان رو هم از دست میدم!
- در طول زندگی خدا رو شکر کردم که تمام دعاهام رو مستجاب نکرد!
- وقتی این همه اشتباهات جدید هست که میتونم مرتکبش بشم چرا باید همون قدیمی ها رو تکرار کنم؟!
- من میدونم که موفقیت شیرینه ولی بوی عرق تن میده!
- وقتی مشکلی میرسه منتظر نشانه ای از طرف خدا میشم و فراموش میکنم که همان لحظه یکی دارم!
- مهمترین نعمت خدا به من فراموشیه پس ازش استفاده میکنم!
- آینده نه بهتره و نه بدتر فقط متفاوته!
- کودک همیشه میتونه ۳ چیز رو به آدم بزرگ یاد بده: بی دلیل شاد بودن- اعلام خواسته های خویش با تمام قوا و همیشه مشغول کاری بودن!
- هر جا که نور بیشتره سایه های سیاه تری رو میتونم ببینم!
- اگر به امید فردا زندگی کنم همیشه یه روز عقبم!
آدم های عوضی
چراغ را خاموش ميكنم و دكمه را ميزنم...صداي خودم را ميشنوم كه ...: فهرست اوزان كثيرالاستعمال...مفتعلن مفتعلن فاعلن...رمل مسدس مخبون محذوف...چشمهايم را ميبندم ... ذهنم پر ميشود از فضاي كتابخانه... ازنگاه آن دخترهاي از خود راضي - مخصوصا هماني كه انگار كله اش لاي در گير كرده - همان هايي كه در كتابخانه مدام چشمان مرا دنبال ميكنند كه نكند يكي از آن پسر هاي دختر کش مشنگ دانشگاه با آن نگاه هاي مضحك شهوتي را تور كنم و آنها سرشان بي كلاه بماند...همان هايي كه كتابخانه را با مكان اشتباه گرفته اند...همان هايي كه نميدانند تفاوت من را با خودشان...بعد پلك هايم را فشار ميدهم و مثل يه كاغذ چركنويس مچاله شان ميكنم و از ذهنم پرتشان ميكنم بيرون...ذهنم پر ميشود از نگاه آن پسران از فرنگ آمده كه انگار در چشمانم دنبال چيزي ميگردند شايد لبخندي و شايد اشاره اي...و وقتي هيچ نمي بينند با حركتي بچگانه نگاهشان را ميدزدند و من فقط ميتوانم زير لب ليچاري بارشان كنم و شب موقع خواب مثل يه كاغذ چركنويس مچاله شان كنم و از ذهنم پرتشان كنم بيرون ...ذهنم پر ميشود از نگاه آن حيوان آدم نما كه ميآيد و درست مينشيند روبروي من و هر صدم ثانيه نگاهي مي اندازد و مرا مجبور ميكند كه صندلي ام را رها كنم وبروم در گوشه اي بخزم تا شايد از زهر نگاهش در امان باشم و بعد موقع خواب چشمانش را از حدقه در بياورم و كله اش را با ساتوري ببرم و بپيچم در كاغذ چركنويسي و مچاله اش كنم و از ذهنم پرتش كنم بيرون...ذهنم پر ميشود از لبخند موذيانه ي همان پسر هايي كه دنبال فرصتي براي چاپلوسي ميگردندو من هرگزچنين فرصتي به آنها نداده ام با اين حال هنوز با اراده اي راسخ لبخند ميزنند ونگاه ميكنند و منتظر فرصتي هستند و من موقع خواب كاغذ چركنويسي را مچاله ميكنم و در دهانشان ميچپانم ولبانشان را با سوزن ميدوزم واز ذهنم پرتشان ميكنم بيرون...واز كتابخانه متنفر ميشوم و از دانشگاه متنفر ميشوم و از آدم هاي عوضي متنفر ميشوم و انقدر اين كار را ميكنم تا كاغذ هاي چرك نويس ذهنم تمام شوند ودوباره همه جا سفيد شود ... و دوباره صداي خودم را بشنوم كه ...:فهرست اوزان كثيرالاستعمال...مفتعلن مفتعلن فاعلن...رمل مسدس مخبون محذوف...
معجزه های کوچک
معجزه های کوچک می آیند و میروند... گاه مثل ستاره چشمکی میزنند و گاه مثل باران ضربه ای ...!
کاش ایمان بیاوریم...!
...وه چه شیرینست
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرینست
از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرینست
از تو بگسستن...با غیر تو پیوستن
در به روی غم دل بستن...
(فروغ)
برف
پسرکی از خونه ای اومد بیرون و گفت:
آخ جون برف...آدم برفی...بازی...اسکی...خرید زمستونی...کاپشن...کلاه...
پسرکی از خونه ی دیگه ای اومد بیرون و گفت:
وای برف...سرما ...یخبندون...مریضی...لباس...کتک ...یخ زدن...مردن...
و آسمان چه با اختیار و چه بی اختیار می بارید و زندگی ادامه می یافت...
قضيه اينه كه براي درس حافظ 2 دكتر معين ازمون يه جور تحقيق خواسته بود كه البته نمره نداشت ولي اگر نميبرديم ازمون نمره كم ميشد!!منم يه شعر گفتم و بردم براش...گفتم اينجا بنويسمش شايد دستم دوباره بره به وبلاگ نويسي...البته اصراره رفيق رفقاهم بي تاثير نبود...مشكل من اينه كه در مورد شعرام اعتماد به نفس ندارم...انقدر دوس جون باهام صحبت كرد و روان درمانيم كرد كه ....
حافظانه
نميخواند بدون عشق تو مطرب ترانه نميگردد سخن بي ياد لبهايت روانه
فلاني كه مثال مجمع الحسن جهان است ندارد با تو جايي بي گمان در اين ميانه
شدم در گفتن از تو غرقه درياي حيرت طريق وصف تو الله اكبر بي كرانه
بگردان جام و ده يك جرعه هم بر خاك پايت كه بر ما نگذرد بي چرخش جامت زمانه
به تلخي گفت ازين بيهوده گوئي ها گذر كن نگردد هر سخن در خدمت ما حافظانه
ز آهنگ كلام خواجه بلبل شرمگين است ز آهنگ تو مرغان مي رمند از آشيانه
زبانش را چو دامي ساختم از جانب خود به دامش ميكشد عشاق ما را دانه دانه
درون تو نباشد كورسوئي هم ز آتش درون خواجه آتش ميكشد هر آن زبانه
ندارد شعر تو آني كه من مي دانم و او نمي ماند بدون آن كلامي جاودانه
